Memories book
دیوار کاذب و وصل کردن ولییییی اصلا فکرش و نمیکردم اینقدر ریخت وپاش داشته باشه
تمام زندگیم و آکاسیو و گرد و خاک و تراشه های چوب گرفته بود
اطاق نازگل که شده بود فقط زباله دونی در حدی به هم ریخته بود که تصمیم گرفتیم کمپلت موکل اطاق و ببریم حیات و یک فرش بخرم واسه اطاقش اصلا دیگه قابل استفاده نبود.خلاصه همه 5 شنبه و جمعه مشغول بودیم و بعدشم با همسری حسابی افتادیم به جون خونه
ولی در کل خوشگل شده و راضیم هر چند هدف ما گرفتن صدا بود
یک خورده غر غر:((
امتحانا تموم شد..شونصد و شصتاد تا کار رو سرم ریخته که واسه همشون برنامه دارم و یکی یکی انجامشون میدم
از همکار دورو و حسود حالم به هم میخوره
خدا لعن... کنه هر چی امتیازه که دارن خودشون و تیکه میکنن براش(روبروت میخنده وپشت سر....!!!)..
اصلا بابت همین چیزاست که دوست ندارم تو رشته خودم ادامه تحصیل بدم دلم میخواد راهم و ازشون کاملا جدا کنم ما رو به خیر اونا رو به سلامت
*کارایی که باید انجام بشه...
یک مهمونی شام دارم(خونواده همسری همشون) و یک مهمونی عصرونه(دوستام)..پرده حال باید باز بشه و بره اتو شویی
کناراش میخوام والون ساده بیاد شاید خودم دوختم...تقریبا افتادم تو خط ماکد درست کردن و علاقه مند شدم شاید یک ماکد بزرگ و خوشگل دیگه هم درست کردم
راه پله ها رو میخوام موکت کنم یعنی پاهام یخ میزنه تا میام بالا آخه همسر بنده وسواس تشریف دارن و جا کفشی پایین کنار در خروجیه!!قول شونصد تا مهمونی رو به نازگل دادم و سر قولمم هستم تا دو هفته در اختیار نازگل خانم هستم ومهمونی بازیه..صبح ها خرید بعد از ظهر مهمونی و شبم میشینم پای کارام.
*مزیت های همسایه بودن با خواهر..
.
خوبه خواهر ادم همسایش باشه مخصوصا اگه مثل مامانت دلسوز باشه
و دم به دقیقه کاسه بشقابای خوردنی بیاد دم خونت
و نازگل و ببره خونشون تا استراحت کنی عصرونه درست کرده باشه و شونصد بار بزنگه که پاشو بیا اینجا وقت برگشتن از خوونشون کلی غذا و خوردنی بارت کنه و با بدبختی همین 5 دقیقه راه وبیای خونه و چشات به ظرفا باشه که نریزن و.........
*نی نی گولوهای جیگمل و قند نبات خونواده ما:)
وایییییییییی برادر زادمم داره بزرگ میشه البته هنوز خیلی نی نی هستش ولی کم کم داره از شکل نوزادی در میاد من وخواهرم هر وقت میریم دیدنش یک وسیله بازی براش میخریم و خودم بیشتر تر ذوق میکنم..اون یکی نی نی مونم اااااااااایییییییی خوردنی شده قند عسل شده(خواهر زادم 10 ماهشه) من هر وقت میخوام برم مشهد قبلش زنگ میزنم که میری خونه مامان اینا تا من بیام دخملی رو بچلونمممم پارچه گرفتم واسش یک سارافون جینگیلی بدوزم و قبل رفتن ببرم براش
*جالبه تا عکس میزاری بازدیدت مثل قیمت ازر و سکه میره بالا همین که پست خالی میزاری انگار اینجا سفیده!!!
*همینجوری پشت سر هم تایپ کردم بدون فکر کردن نمیدونم این حرفا از کجا اومد
یعنی فکر من مشغول این جریاناته!! کاش خیلی چیزا رو می تونستم اینجا بنویسم کاااااااااااش:(((((
*شرمنده اونایی هستم که نشد رمز و بدم چیز خاصی نبود آخه..
| Design By : Pars Skin |
