دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

سلاااااام

امسال تعطیلات همش به سفر گذشت..خوب بود شکر خدا...

بعد تعطیلاتم برگشتیم سر کارو زندگی...

به دید مثبت نگاه میکنم امیدوارم سال خوبی باشه و پر از خبرای عالیییی و سوپرایزی..

برمیگردم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

سللللللامقلب

سال نو مبااارک🎊🎉✨💖🕯☄

از خدا سالی پر از آرامش همراه سلامتی،دل خوش،امنیت کاااامل،ثروت برای همهههه هم وطنان عزیزم و دوستان گلم آرزو میکنم💖💖💖💖

امسال کنار مامان و بابام👪 خونه اونها سال و تحویل کردیم۵ روزی مشهد بودیم و الانم برگشتیم سرخونه زندگیمون🤗

خدا بخواد دو سه روز دیگه هم عازم شمال هستیم...🏄🏊⛱🏖🏞

کلیییی برنامه واسه امسالم دارم امیدوارم بتونم تک تکشون و انجام بدم..از ته دلم میخوام خدا دستش و گره دستمون کنه که بدون حمایتش نفس هم نمیتونم بکشم...☄☄☄

امیدوارم تنبلی رو بزارم کنار و قبل گرد و خاک گرفتن این خونه قدیمی ۱۱ ساله ام تند تند بهش سر بزنم💖💖🕯🕯💖💖☄☄💖💖🏤

_مرجان جون و دوستان قدیمی تگه اینستا هستید خوشحال میشم اونجا داشته باشمتون..تگه دوست داشتید آدری اینستاتون و واسم بزارید تا فالو کنم..اونجا فعالترم..

برمیگردم..دوستتون دارم💖💖

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

سلام سلام سلام

امان از دست اینستا و تلگرام...

بهترم خدا رو شکر خیلییییی..ی سفر چند روزه کیش و کلیییییی خوش گذشت..چند سری مشهد و چکاپ و خرید و ....استعلاجی تموم شد و با وجود تمدیدش کنسل کردمش و رفتم سرکار همچین آدم وظیفه شناسی می باشم من.عینک..خسته شده بودم از خونه نشینی و کارای روز مره به این نتیجه رسیدم من آدم خونگی نیستم بایددددد برم سرکار...از خود راضیدیگه این کههههه نازکلکم خوبه و سرگرم دزس و مشق امسای ی تولد خونوادگی ساده داشت تا به امید خدا سال بعد  مثل سالای قبل با دوستاش جشن بگیرهقلب

 اونقدر طولانی میشه که  میمونم چی بنویسم..یا فراموش میشه یا اونقدر بیات شده که ارزش گفتن نداره....

فعلاااااا تا همینجا باشه تا خدا یاری کند و بنده زاده گان تنبلی نکنم  ی پست آخر سالی هم بزارم...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

سلااااااااااااااااااااااااااام

اونقدررررررر این دفعه دیر شد که نمیدونم  از کجا شروع کنم خلااااصه وار مینویسم

شهریور ماه:

شهریوری که با همه شهریور های عمرم فرق داشت عمل کردم به امید ی عمل خیلی سبک رفتم بیمارستان و با ی عمل سنگین برگشتم  دیگه بماند یک ماه چه گذشت و چه شد..درد و بدتر از ددددددددددرد  نا امیدی افسردگی .تلاش و مبارزه واسه بهبودی زودتر .استراحت و گاهی بغض و گاهی اشک و...فروش خونه درست 5 روز بعد عمل..

مهر ماه:

همچنان در راه دکتر  ادامه روند درمان و مرخص استعلاجی و نرفتن سر کار-شوکه شدن دوست و همکارا از  عملی که خودمم انتظارش و نداشتم چون قبلش هیچ سابقه ای از درد نداشتم و دردا یهو شروعشد و تقریبا از پا انداخت من ..اسباب کشی که واقعا مدیون خیلی از عزیزان هستم که اگه نبودن واقعا نمیتونستم کاری انجام بدم..

آبان ماه

ادامه استعلاجی و روند درمان ..و به هم ریختگی روحی که خوب آثار این چند ماه بود:(

آذر ماه...

تمدید استعلاجی  ادامه روند درمان..خدا رو هزار بار شکر نتیجه دادن...یک خورده ابری شدن حال و هوا و...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak