دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

 

 

زمستونم از راه رسید صبح پردهارو زدم کنار خدای من شهر یک دست سفید  شده اخی پارسال این موقع مرخصی بودم و تا دنیا اومدن دخترم دیگه چیزی نمونده بود دلم میخواست روزا زود بگذره البته الانم همینجورم بعضی وقتها که شیرینکاریاشو میبینم دلم میگیره که اینقدر داره زود میگذره ..ولی وقتی میبینم یک چیزایی رو میخواد که نمی تونه بگه دلم می سوزه واسش و میگم کاش زودتر بزرگ بشه کلا از وقتی خودم مادر شدم یک حس دیگه ای نسبت به بچها دارم وقتی میرم خرید و میبینم تو هوای سرد بچشونو اوردن با خودشون دلم میخواد داد بزنم سرشون مغرورا به خاطر خودشون طفلی بچه باید تو ا ین هوا سرما بخوره که  خونوادش خرید کنن .هیچچچچچچچ دلیلی هم قانعم نمی کنه .یا میبینم خیلی معصومانه رو دست مامانشون خوابیدن و یک دست مادر ساک بچه است و رو دوشش کیف خودش بچه هم بغلش منطظر تاکسی الهی بگردم طفلی بچها چی میکشن از دست ما...

 

تقریبا یک هفته همش مهمون داشتم باید برنامه خواب دخترمو با اومدن مهمونام تنظیم میکردم ولی تا جایی که میشد سعی میکردم برنامش به هم نخوره دلم میخواست وقتی مهمونا میان دخترم بهونه گیر و خسته نباشه و از صدای سرو صدا اذیت نشه .حسابی سرم شلوغ بود .مدرسه هم این روزها حال و هوای امتحاناته و بچها سخت مشغول خوندنن.

تو پست قبلی خیلی از شما دوستای گل واسم نوشته بودید یک خورده وقت واسه خودم بزارم باور کنید نمیشه همین که یک ساعت خالی میارم نمی دونید دیگه نمی دونم به کدوم کارم برسم هرروز که مدرسه دارم .همسرم بعد ازظهر میاد و فقط یک یا دو ساعت خونه است اونم اونقدر خسته که خودم دلم نمیاد بگم نازگل و نگه داره با تمام اینهابا یک حس خوبی میاد خونه میگه همش یاد خندهای دخترمم و سعی می کنم سریع برسم  .بعدشم که باز میره وقتی میاد که من و دخترم خوابیم ..

شب یلدا  رفتم درست مثل مهمونا بعد از ظهر خونه مامان واااااااااای میز خواهرم خیلی ناز شده بود دخترم که نمی دونید از لحظه ورود اونقدر ذوق زده شده بود همش میگفت دس دس شده بود گل مجلس و همش میرقصید خلاصه خیلی خوش گذشت حیف که زود برگشتم.  ولی همش باید دنبال خانمی میگشتم بغل غریبها هم میرقصید بقیه هم که خوششون اومده بود همش با اشاره به هم نشون میدادن و ای مامانم حرص می خورد  میگفت چرا بچه رو اینقدر رسیدی بهش چش میزنن جای  شوهر جون خالی  اخه خیلی رو بوسیدن دخملم حساسه .انواع مدل روژ گونه رو دستش بود حالا صورتشو نمی خواستن ببوسن از همه بدتر دستش بود نمی گن این بچه میخوره دستشو مجبور بودم همش بشورم....عکساشو پایین میزارم براتون خواستید ببینید پیشا پیش  کریسمس به ایرانیای خارج از کشورم تبریک میگم.  اگه عکسا رو نمیبینید رو نوشتها کلیک کنید.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak