دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

سلام دوستای خوبم دلم واسه همتون تنگ شده بود باور کنید یاد تک تکتون بودم همتون.واسه همتون دعا کردم  همه جای مکه و مدینه یادتون کردم.اینشالله خدا قبول کنه و حاجتاتون و بگیرید..

 

*بدون مقدمه شروع کنم .پرواز ما ۵ و ۴۵ دقیقه صبح بود که رسید به ۸ صبح ...نمیدونم این بی نظمیا کی تموم میشه بدون شماره صندلی همه میرفتن  سوار هواپیما بشن بماند که چطوری و چگونه!!! من و همسرمم موندیم جمعیت سوار بشن اخر از همه با خیال راحت بریم فکر میکردم مثل همه پروازا شماره صندلی داری.وقتی داخل هواپما شدیم باور کنید مهماندارا  یک نگاه به ما دو تا با تعجب کردن و خندیدن که چرا اخرین نفرا هستیم همین  منظم بودن کار دستمون داد همسری یک صندلی نشست و منم جای دیگه یک صندلی دیگه پیش یک پیرمرد و پیرزن.چهار ساعت پرواز خسته کننده رو به عشق رسیدن به خونه خدا و پیغمبرش تحمل کردم..رسیدیم مدینه ۲ ساعت معطل شدن و عکس و اثر انگشت .نمیدونید چه احساس بدی داشتم چقدر ناراحت بودم انگار بد ترین تهینهای عالم به نسل ای*را* نی* داشت میشد به چه دلیل ؟ به خاطر غرور و خودخواهی چه افرادی؟ به خاطر چی...خودتون میدونید من چیزی نمیگم ((فقط خدا از بانیاش نگذره اینشالله)) اینجا به نظرتون کی مقصره  باور کنید اونا تقصیری ندارن از ماست که برماست..بگردید دنبال جوابش!!

*ساعت ۲.۵ ظهر خسته و کوفته رسیدیم هتل از اینجا به بعدش عالییییییییییییییی بود سریع وضو گرفتم و با دوستامون(شوهراشون همکار همسرم بودن..و خودشونم با من همکار بودن یعنی یک گروه خوب و صمیمی) رفتیم مسجد النبی ..و این شروع زیارت و عبادت بود واسه منی که سالهای سال به عشق اودن به این مکان لحظه شماری میکردم..روبروی گنبد سبز و روحانیش تک تک جایگاه مسجد و نبی..از همه مهمتر خونه خدا روبروی کعبه مقدس داخل مسجد الحرام روبروی حجر الاسود.کنار حجر اسماعیل و رکن یمانی صفا و مروه  و همه جاهای زیارتی... دعاتون کردم همه و همه رو خدا رو شاهد میگیرم که بیشتر از خودم یاد بقیه بودم .دلم برای اشکایی که تو اون مکانهای مقدس ریختم برای نگاههایی که  از دیدنشون سیر نمیشد برای لرزش قلبایی که بی اختار تکون میخورد و دستامون و بالا میبرد  به سمت عرش خدا تنگ شده ..دلم برای اذان صبح و نمازای نیمه شب مکه و مدینه تنگ شده حتی برای کبوترای حرمش که بدون ترس و واهمه کنار ما راه میرفتن خوش به حالشون خوش به حالشون که هر وقت دلشون میگیره هروقت میخوان دنیا رو فراموش کنن  هروقت اراده میکنن میرن رو عرش خدا مینشینن(سقف خونه کعبه)و تمام دلتنگیاشون و فراموش میکنن در خودشون محو میشن جز خدا چیزی رو نمیبینن..دلم واسه مسجد شجره و محرم شدن تنگ شده واسه سر تا پا سفید شدن واسه یک رنگ بودن جماعت  دلتنگم...اونجا تنها جایی بود که هیچ کی نمیتونست به دیگری فخر بفروشه و فقیر و ثروتمند  پیر و جوون همه یک دست و یک رنگ بودن...

خوشحالم رفتم و با چشمای خودم دیدم چی رو ؟ این حرفا چیه که میزنن  کجا دخترا رو میدزدن؟ کدومشون بد چشم بودن و به چشم بد نگاه میکردن؟ من که ندیدم انگشت خانمی رو واسه اثر انگشت بگیرن و رو کاغذ فشار بدن!! کدوم بی احترامی؟ کدوم بی نظمی؟کدوم فرق گذاشتن؟هیچ کدوم از حرفایی که ایران شنیده بودم درست نبود که نبود !! اونقدر حرف و حدیث شنیدم تو ایران قبل از رفتن که یک دید دیگه داشتم نسبت به اون کشور ولی همش اشتباه بود....(خ*ر*ا*ف*ا*ت) و مثل معروف یک کلاغ چهل کلاغ.. متاسفانه تو ایران غوغا میکنه اینا رو نوشتم که شما دوستانم تا ندیدید به چشم خودتون باور نکنید ..و متاسفانه غرور اکثر ایرانیا  جلوی چشاشونو گرفته و حقیقت و نمیبینن هزار تا خوبی ببینن یادشون میره و یک بدی ببینن بارها میکوبن رو سر طرف..همون روز که مارسیدیم از یک کاروان ایرانی متاسفانه مواد گرفتن تو فرودگاه مدینه به نظر شما باید اعتماد کرد به...

خیلی راحت طواف کردم و به خونه خدا نزدیک و نزدیکتر شدم بدون هیچ گونه مزاحمتی..خیلی راحت  تا نیمه های شب تو مسجد و نبی با دوستامون بودیم و خونه خدا  بدون هیچ  چشم ناپاکی.. بله تنها میرفتم هیچکی کارم نداشت اینجا با بچه و حجاب کامل و ناکامل فرقی نمیکنه جرات داری چند دقیقه کنار خیابون منتظر تاکسی باش ببین چند صد تا ماشین واست بوق میزنن اونم نه مجرد اکثرشون متاهل!!به راحتی نماز صبح رو بدون ترس و دلهره با شوق و ذوق فراوون ساعت ۳ نیمه شب با  جمعیتی که اونا هم به طرف خونه خدا و مسجد و نبی میرفتن حرکت میکردیم ولی دزدیده نشدیم!! نظم و انظباطی که  کنار خونه خدا و همه جای مکه و مدینه دیدم تو ایران ندیدم..شور و شوقی که واسه خوندن نماز و صفهای جماعت  دیدم اینجا یک درصدشم ندیدم..اینجا وارد میشی باید چهار چشمی ساک و چمدونت و بپایی که ندزدن کیفت و از رو دوشت نزنن همین عربایی که شما  هزار تا فحش و بد بیراه بهشون میگید مغازهاشون وقت نماز نیمه  بسته بود  جنسای کنار خیابون به امان خدا هیچکی نزدیک جنساشون نمیشد چه برسه دزدی کنه!!اینجا چی؟دوست دارم خیلی چیزا رو بگم کاش میشد بگم ولی متاسفانه امکان گفتن نیست خودتون اینشالله برید میفهمید من چی میگم و چی میخواستم بگم..اینا رو میبینیم ولی چشامون و بستیم و خودمون و مسلمان میدونیم! خودمون و نسل اصیل و با فرهنگ میدونیم باور کنید کوروش اگه زنده بشه و وضعیت مردمش و ببینه  توبه میکنه از برگشتنش..کاش که جای بدیا خوبیا رو ببینیم و درس بگیریم من خودم و هم میگم فرقی نمیکنه منم ایرانیم..

**چرا میگید بدن اونا؟ چون نمیزارن خونه خدا هم بشه مثل ضریح امام رضا که از سر رو ش بالا برن؟ باید قبول کنیم که ایرانیا(دور از جون خیلی از دوستان)اجازه داشته باشن با خودشون قیچی هم میبرن تا به عنوان تبرک از پرده خونه خدا یا هر مکان  مذهبی تیکه ای رو جدا کرده  واسه خودشون و فک و فامیل بیارن..قبول کنیم که تا بلندمون نکردن و زور رو سرمون نباشه از جامون بلند نمیشیم ....پرده خونه خدا رو ول نمیکنیم دوست نداریم  جامون  بعد از نماز خوندن بدیم به بعدی واسه خوندن نماز اخه ارث بابامونه!!وقتی داد میزنن بقیع داره بسته میشه بیاید بیرون اصلا نمیشنویم و همش زیر لب میگیم خدا لعنتتون کنه حلا چرا لعنتشون کنه الله اعلم!!!!این صدا زدنا و  تذکر دادنا نیم ساعت طول میکشه ولی ما نمیشنویم و دوست نداریم به قانون اون کشور احترام بزاریم..نتیجه این میشه که چند تا از مامورین مردش با زور و شایدم بی احترامی همه رو بندازن بیرون اینا همه شامل ایرانیا میشه چون کشورای دیگه خیلی مرتب میان زیارت نامه میخونن و میرن به  دعا و نمازاشون برسن ولی ما  نمیتونیم  اخه اون پنجره فولادی  تا لحظه اخر باید تو دستمون باشه  مهم نیست چند نفر زیر دست و پامون له بشن! مهم نیست  چقدر حرفای زشت و بی احترامیهای نابجا به هم وطنا و غیر هم وطن بکنیم که بهمون میگن خانم بزار ما هم زیارت کنیم!!مهم اینه که موفق شدیم و پیروز شدیم دو ساعتی که وقت داشتیم چادرامون و دور کمراون بستیم و از رو چند نفر رد شدیم   اونی که ویلچر داره رو  هلش دادیم با مشت و لگد  به روبروییهامون نشون دادیم که برن کنار تا خودمون و رسوندیم  کنار بقیع  و ستون توبه و همه جاهای زیارتی دیگه..جالبه بعدش شروع میکنیم یک دل سیر گریه کردن.شکایت..گله..بعدشم دعا کردن.. البته فراموش نشه که مابینشون به خاطر ازدحام جمعیت  حرفای ناشایست تکرار میشه..راستی دعاهامون مستجاب میشن؟ حاجت میگیریم؟

**از حق نگذریم بودن خیلیا که رو بروی این مکانها زیارت نامشون و میخوندن  دعا و نماز و راز و نیاز.بدون استرس و بدون هدر دادن وقت و اذیت کردن دیگران و  بعدشم به ارامی از محلها دور میشدن.راستی اینا حاجت میگیرن یا گروه اول...بعدش میایم ایران منتظریم که خدا یکی یکی حاجتامون و بده ..اراده کجاست؟ عمل کجاست؟ پشتکار سیخی چنده؟ ما رفتیم زیارت خونه خدا همین که دعا کردیم خودش یک دنیا اراده و پشتکار میخواد..حالا میشینیم سر جامون اسمون سوراخ بشه یک دنیا پول بریزه قرضامون وبدیم..خود به خود دانشگاه قبول میشیم !!بچمون و میفرستیم مهمونیهایی که میدونیم واسش خوب نیست! کی میگه اشکالی داره ؟اصلا و ابدا ما کنار خونه خدا دعا کردیم که  خدا حفظ کنه بچه مونو پس تا اخر  راه و رفتیم..

*سختترین قسمت سفر برای من وداع با خونه خدا بود باور کنید پاهام نای حرکت نداشت بی اختیار اشکام میریخت تا در خروجی مسجد و الحرام چشمام سمتش بود  دلم و گذاشتم اونجا و خودم اومدم  کلی حرف زدم با خدا ازش خواستم سفر اخرم نباشه  این محیط ملکوتی رو با دنیا عوضش نمیکنم ..این که میگن باید بری تا بفهمی چی میگیم راست میگن..میدونم خدا همه جا هست همه جا الانم کنارم حسش میکنم....ولی وقتی میاد مهمونی خونت  کجا..وقتی تو میری خونش مهمونی کجا!! بی شک میزبان خیلی خیلی خوبیه  یعنی ما میتونیم اینجا تو خونهامون و هر جایی غیر از خونه خدا میزبان خوبی واسه خدا باشیم؟

**از همه این حرفا گذشته کاروانمون عالیییییییییییییی بود همشون از مدیر و همسفرامون گرفته تا  پرسنل هتل و رانندهای اتوبوساش و همه و همه..هشتاد درصد کاروان و همسفرامون جوون بودن .و بقیه هم پیرزن و پیرمردایی که خیلی خیلی دوست داشتنی مودب و با نظم  بودن خدا سایشونو همیشه رو سر بچهاشون حفظ کنه نمیدونید چطوری دست هم و میگرفتن و میرفتن خرید کنار هتل.میرفتن زیارت  و بر میگشتن.همشون خوب بودن و من واقعا راضیم دست مدیر کاروانمونم درد نکنه بی نهایت نظم و انظباط داشت و خیلی هوای گروه و داشت.. 

**خدا رو شکر وقت برگشتن اذیت نشدیم اولین نفری بودیم که ساکامون و تحویل گرفتیم  سوار ماشینمون شدیم(ماشین و فرودگاه گذاشتیم پارکینگ مامانم اینا جا نداشت) اومدیم خونه نازگل خواب بود یک ساعت بعدش بیدار شد مار و دید چند بار پلک زد و بچم صداش در نمیومد بعدش میومد بغل من دباره بغل باباش سوغاتیاش و دم دست گذاشته بودم  و بهش دادم..از لحظه ای که سوار هواپیما شدم یادش بودم تا روز اخر که خیلی دلتنگش شدم.مامان میگفت بی نهایت صبور بود  اذیتشون نمیکرد و میدونست رفتیم سفر زود  بر میگردیم میگفت خونه خدا رو نشون میداد میگفتم ببین نازگل مامان بابا اینجان زود بر میگردن.قفط یک چیزی گفت که اتیش گرفتم میگفت یک شب نصفه شب دیدم داره یواش گریه میکنه و نشسته تو رختخوابش میگه مامان پس کی میای!!:(  دلش واسم تنگ میشده میرفت بغل خواهرم و میگفت این شعرا رو بخون بوسم کن(شعرایی که من براش میخوندم وقتی بغلم میاد).هرروز میبردنش پارک و گردش خواهرمم هرروز بعد از نهار میومد خونه مامان اینا تا شب که نازگلم احساس دلتنگی نکنه..دست گلشون درد نکنه مثل چشماشون ازش مراقبت کردن..خدا سایه همه پدر مادرا رو حفظ کنه رو سرشون.برگشتم خونم دیدم خواهر بزرگم خانمی  رو که واسه نظافت اورده همه دکور خونه رو عوض کردن دلم باز شد.نمیدونم چرا دوست نداشتم برگردم خونم:((

چند تا پیوست:

۱)کنار خونه خدا سجده کردم و از همه گذشتم همه اونهایی که اذیتم کردن تو چند سال اخیر .باورم نمیشد این منم بدون تعارف بگم سختترین کاری بود که تو عمرم انجام دادم..باید این کار انجام میشد تا خدا  رو بیشتر و بیشتر بتونم حس کنم...

۲)با این که عاشق خریدم زیاد چیزی نگرفتم در حدی که لازم بود (راستی دوستایی که میگفتید پول به عربا نمیدید من دو تا پاساژ خرید کردم همشون افغانی بودن)اینشالله حج تمتع  سه سال دیگه خودم و خفه میکنم  واسه خرید اونجا بیشتر وقت دارم یک ماه!!!

۳)بدون سر و صدا رفتیم  سفر و بدون سر و صدا هم اومدیم  دو روز مشهد بودم بعدشم  با همسرم و دخترم و مامان و بابام اومدیم سر خونه زندگیم  شبشم خونواده همسرم و خواهر برادرم اومدن دیدنمون این بود همه مهمونیه ما...بماند که خیلی از فامیل ناراحت شدن که چرا خبرشون نکردیم و خیلیا گفتن ادمای مغرور و فلان و فلان بی خیال حرف و حدیث همیشه هست..ادم باید طوری زندگی کنه که خودش راضی باشه و دیگرانم اذیت نشن غیر از اینه؟!

۴)خوشحالم که اولین سفرم و خونه خدا  رفتم  خیلی خوشحالم که تو جوونی رفتم نه پیری و این و بزرگترین لطف خدا میدونم در حق خودم و همسرم..به خیلی از سووالایی که همیشه تو ذهنم بدون جواب میموند رسیدم امیدوارم به بقیه جوابا هم برسم.

۵)شرمنده طولانی شد راستش دوست ندارم تو چند قسمت بنویسم همه نوشتها  ساعت دوازه شب نوشته شده ثبت موقت خورد تا الان که اپ کردم... فکر کردم زودتر بنویسم بهتره شاید بعدش دچار سانسور و این حرفا میشد...

۶)از تک تک کامنتاتون ممنونم چه خصوصی چه غیر خصوصی میگم یاد همتون بودم  چه اونایی که تو زمان بودنم کامنت گذاشتن چه اونایی که تو مدت سفرم کامنت گذاشتن واسه همتون روبروی خونه خدا به نیت همتون دو رکعت نماز خودم و همچنین در مدینه مسجد و النبی رو بروی گنبد سبز اینشالله خدا حاجت دلتون و شنیده و براورده میکنه من و هم دعا کنید..

 *شاید بیست تا بیشتر کامنت در مورد ا *ن*ت*خ*ب*ا*ت داشتم کلی خندیدم  مال زمانی بود که سفر بودم نوشته بودن رو بروی کعبه دعا کن فلانی رای بیاره:)))) ..متاسفانه دوستان به هیچ عنوانننننننننننننننن اهل س*ی*ا*س*ت نیستم  باور کنید درست حسابی نمیدونم کاندیدا کین چه برسه ر*ا*ی بدم:)

۷) وقت کردم چند تا عکس از خودم میزارم و از خونه خدا و مسجد النبی..سر فرصت میام به همتون سر میزنم..

تا بعد......................

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak