دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

        سلام دوس جونا....                       

 

۰)  تعطیلات تموم شد  از این هفته مدارس بازه بایدبریم سر کلاس از یک لحاظ دوس دارم برم چون میتونم مدرسه درس بخونم وقتی بچها مشغول کاراشون هستن و از طرفی هم حال و حوصله حاشیها رو امسال اصلا ندارم(همون بحثای محیط کاری ایران)  همسری هم این هفته میره ماموریت دباره من و نازگل چند روزی تنها میشیم.

 

۱)میخواستم این مدتی که نمایشگاه باز بود عکس بگیرم و بزارم ولی بس که از دستشون عصبانی بودم  از خیر عکس گذشتم فکر کنید ۹ صبح صدای موزیک  بلند بود تا ۱۰ شب کار هرروز بود از یک روز مونده به عید تا روزی که جمع شد دو بار تذکر دادیم و هر دفعه نیم ساعت قطع می شد دباره ادامه پیدا میکرد من بیچاره هم  با این حالت از این اطاق به اون اطاق میرفتم صداشونو نشنوم اخرش مجبور شدم زنگ بزنم ۱۱۰ شکایت کنم و بهشون گفتم از صبح تا ظهر اشکالی نداره یا بعد از ظهر تا شب ولی ساعت ۱۲ ظهر تا ۴ بعد ازظهر دیگه چرا اینقدر موزیک بلنده!!! ۱۱۰ عزیزم سریع اومدن و هشدار دادن این دفعه از ساعت ۲ تا ۴ صداش و فقط کم کردنالبته نازگل حال میکرد چند بار بردمش و دور سفره هفت سین بزرگی که انداخته بودن میچرخید و با لذت نگاه میکرد و اسماشونو برام میگفت خونه هم که میومدیم باید مینشوندمش رو کابینت اشپزخونه تا  به قول خودش مربع و مثلثای نمایشگاه و ببینه(الاچیق)...

 جریان ترک کردن نازگلی:

۲)پارچه ای که نازگل بر میداشت و کنار دهنش و بینیش میگرفت و خوردن پستونک همراش دیگه نگرانم کرده بود girl_to_take_umbrage2.gifاخه ممکن بود در روز هزار جا بیفته این پارچه و نازگلم استشمامش کنه بد جوری عادت کرده بود بهش مهمونی میرفتیم بهونش و میگرفت  واسه همه عجیب و جالب بود خدا نمیکرد جایی بریم و من فراموش کنم همسر بیچارم باید بر میگشت خونه میاوردش وگرنه زمین و زمان و به هم میریخت یک روز رفتم خونه خواهر کوچیکه همسری و فراموش کرده بودم هر جور بود حواسش و پرت میکردیم که بهونه نگیره و گریه نکنه ساعت ۹ شب برگشتیم خونه رفتم لباساشو بزارم کمدش دیدم اومد دنبال روسریش دستم محکم خورد در کمد و بلند گفتم آخخخخخخخ بچم از ترسش روسری رو پرت کرد فکر کرد چیزی شده روسریه!! منم از فرصت استفاده کردم گفتم وای نازگل چه بوی بدی میده اه اه اه بندازش  نمیدونید با چه حالتی پرتش کرد و پستونکشم انداخت روش همیشه این بر خورد و داشتم ولی میخندید و انگار نه انگار اون روز نمیدونم چی شد!! داشتم شاخ در میاوردم که از خیر روسری و پستونکش گذشته خلاصه کلی پودر قهوه با اب خیس کردم و دور از چشای نازگل خانمی ریختم به صورت لکه رو روسریش بچم هول کرد دیدش و بعدم چنان زده شد که من و هم نمیزاشت نزدیکش برم و خیلی خیلی راحت واسه همیشه کنارشون گذاشت.بیشتر به خاطر الودگی این روسری که هر جا میفتاد  بازم میخواستش من بیچاره هم نمیتونستم روزی ده دفعه بشورمش تازه تا میدید شستم گریه میکرد از لحاظ بهداشت خیلی وضعیت بدی به وجود اورده بود خدا رو شکر بدون استرس و نگرانی خودش فهمید و کنار گذاشت.خدا کنه به همین راحتی دستشوییشو هم بگه ولی نمیدونید چند شب اول چقدر اذیتم کرد نمیدونست چطوری باید بخوابه چند بارم که یاد اونا میفتاد میگفت مامانی سریت بودمیده  اه اه اه منم باید میگفتم اره مامان خیلی بوی بدی میده بعد نوبت باباش میشد بابا جون سریت دیدی بو میده اههههههه اصلا نمیخوابید و همش بازیگوشی میکرد یا انگشت تو چشای من میکرد یا موهام و میکشید هر چند وقتم یک سرک میکشید ببینه خوابم یا بیدار!همون شب واسه خونوادم اس مس زدو و در کمال نا باوری صبح که پا شدم دیدم اسمس باران شدم و پیامای تبریک بود که میومد انگار همه شهر فهمیده بودن ببینید دیگه چقدر موضوع حاد بوده

یک توصیه:دوستان اگه میخواید بچتون و از عادت بدی بگیریدش به هیچ عنوان چیزی رو جایگزین نکنید که زحمتتون کاملا بی فایده بوده به من میگفتن اگه تونستی بگیریش یک عروسک یا بالشتای عروسکیش و بده بغلش چه فایده دباره به اونا وابسته میشهد و تلاشم کاملا بیهوده بود نازگل شب اول بهونه عروسکاش و میگرفت منم همه رو اوردم پایین تختش خوابوندم روشونم مثلا پتو انداختم سرما نخورن چند بار گفت بده بغلم گفتم ببین مامانی گریه میکنه میگه میخوام سر جام بخوابم تا یک ساعت این پروژه ادامه داشت تا این که فهمیدهر کی باید سر جای خودش بخوابه.۲)واسه ترک دان بچهاتون اصلااااا اون شی کذایی رو مخفی نکنید چون بچه اینجوری سر گردان و عصبی میشه که چه بلایی سرش اومده و بیشتر نگران و وابسته میشه مثل خودمون که دنبال  وسیله دوس داشتنیمون هستیم میگردیم و پیداش نمیکنیم باید اون و پیش چشم خود بچه ازش بگیرید حالابه هر روشی که به نظرتون بهتر میاد و بچه هم ضربه روحی نمیخوره.

۳)سیزده بدر دوس نداشتم برم جایی (تازه هفته مادر بزرگم و داده بودیم) ولی به اصرار مامانم رفتم با خونواده همسری باغ شوهر خواهر همسری کلی مرغ تو ماست و پیاز خوابونده بودم خیلی خوش گذشت حد اقل به نازگل خیلی خیلی خوش گذشت کلی سبزه گره زدم مگه فقط واسه شوهر گره میزنن نخیر من واسه ارزوهای طول و درازم گره زدم چنار نبود وگرنه درخت چنار گره میزدم  نازگلم عشق اتیش همش دور اتیش میگشت میگفت چارشمبه سوری شده. شکوفهای گیلاس در اومده بودن و باغ غرق گل بود پروانه کلی بازی کردیم هممون والیبال وسطی جاتون خالی نازگلم با ما همراه بود و الکی میخندید وقت برگشت حسابی  ترافیک سنگین بود راه ۱۵ دقیقه ای رو یک ساعته اومدیم تا خونه.

اینم سیزده بدر به روایت تصویر:

Picasion.Com

۴)The Thinkerامسال همه هدفها و کارهای مفیدی که باید انجام بدم و تو وبلاگم نوشتم و ثبت موقت زدم واسه خودم میخوام اسفند ۸۸ که شد این پست و باز کنم و ببینم  چند درصدشون تحقق پیدا کرد(خدایا کمکم کن) دوستان به شما هم توصیه میکنم این کار رو انجام بدید

۵)میخوام باغچه کوچیک حیاتمون +تراس گلکاری کنم جایی رو پیدا کردم که گلهای خیلی خوشگلی میفروشه واسه تراس با پاخوراش گل و میده اگه ایده جدیدی دارید لطفا راهنماییم کنید.رو رو دارید نه به اون دعوایی که با مسئولین نمایشگاه کردم نه به این که امروز سرم و از پنجره اطاق در اوردم وبهشون میگم خاک این گلا رو بر ندارید میخوام واسه باغچه خونم استفاده کنم فورا به بابای همسری زنگ زدم که اگه زحمتی نیست بیان خاکا رو واسمون بیارن اخه نوع خاکش عالی بود اونا هم گفتن چشم  رو که نیست مادر سنگ پای قزوینه

 

۷)کاش با شروع سال جدید دوستای وبلاگی که از اول همراهم بودن و بی خبر گذاشتن رفتن نوشتن و از سر بگیرن تقریبا نی نی هاشون با دخمل من همسن بودن حتما الان حسابی بزرگ شدن..منصوره مامان بهار دیگه بهارعزیز دو سالش شد .هلیا مامان یاسمین..مهنوش مامان مه یاس.شراره مامان هستی خوشگلم و خیلیای دیگه دلم واسشون تنگ شده. دریا مامان بهدونه..ایده مامان روژینا جزو اولین وبلاگایی که میخوندم هنوز وب نداشتم.فرشته عزیزم مامان صحرای گل کاش یک خبری از خودت و صحرا بدی.

۸) واسه دیدن عکسا به اون یکی وبلاگ مراجعه کنید پسورد همون قبلیه .(عکسا دباره اپلود شدن)

۹)این سایت واسه اپلود عالیه http://www.free2upload.com/ هر چند تا عکسی که داشته باشید میتونید همه رو با هم اپلود کنید  امتحان کنید مشتریش میشید.

چقدر زیاد تایپیدم البته اینا به مرور نوشته شده و ثبت موقت خورده تا امروز که  نمایش داده شد  بله دوستان میبینم که اخرش رسیدید گفتید اخیش تموم شدتا آپ بعدی به دستای قدرتمند خدا می سپارمتون

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak