وقتی خونوادم میان اینجا دوس دارن من هرروز از صبح که نازگل بیدار میشه برم خونشون(روزایی که تعطیلم و روزای دیگه بعد از مدرسه) تا اخر شب که وقت خوابشه  فک کنم روشون نمیشه وگرنه کاملا از چشای مامانم میخونم دوس داره شبم بمونم پیششون  از اونورم وقتی خونوادم نیستن اکثر روزا میرم خونه مادر بزرگم که تنهاست (من اونجا رو خیلی دوس دارم هفت سال با مادر بزرگم زندگی کردم خونوادم اینجا نبودن چون پاره وقت تدریس می کردم پیش مادر بزرگم بودم و همچنین دو سال اخر دبیرستان وقت کنکور اونجا ساکت ترین محل دنیا بود واسه من به خاطر همین عادت کرده بودم به این محل معنوی که همیشه  صدای اذان و صوت قران میومد ازش ارامش خاصی داشت برام).خلاصه میرم خونه مامانم دو ساعت بعد مادر بزرگم زنگ میزنه میگه دیگه نمیای اینجا سرت شلوغ شده میگم میام فردا میام خونه شما .بعد از ظهر میشه مامان همسرم تماس میگیره میگه نازگل و نمیاری Pixel image Imagesعمهاش منتظرشن دلمون واسش تنگ شده ای خدا چه گیری کردمMad Images هزار تا اما و چرا میارم و در اخر قول میدم نهار اخر هفته رو برم پیششون.نازگلم که اونقدر خوشحال و خندونه خونه مامان نمی دونید چقدر اتیش میسوزونه یا خرابکاری مخصوصا تلوزیون وکنترلشButtons Images من اصلا حق ندارم باهاش دعوا کنم  و بگم دست نزن چون بابام به شدت مانع میشه میگم پدر من خوب شما خوشتون میاد از شلوغیای این فردا من هر جا برم مهمونی همین کارها رو میکنه اصلا اهمیت نمیدن Sad Imagesتقریبا ساعتای ۹.۵ شب میایم خونه سریع شیر نازگل و میدم و پنپرزشو عوض میکنم  لباس خواب می پوشونم و می خوابونمش خودمم تا یک ساعت  با فکر کوله باری از کار که رودوشم ریخته و هرروز به امید اینکه روز بعد انجامشون میدم به خواب میرمSleepy Yellow Smiley Face Images هنوز ساعت هفت و نیم صبح نشده تلفن زنگ میزنه بابا پشت خطه میگه من منتظرم سریع نازگلو اماده کن بیار نون تازه خریدم صبحونه با ما بخور به  داماد جانم زنگ بزن بگو بیاد اینجا ( با شوخی و خنده) (البته همسر جانم از خداشه بد نمیگزره بهش)نهار منتظریم اگه نمی تونی نازگل و بیاریش خودم میام دنبالتون باور کنید همه اینها رو پشت سر هم میگه  تا میام حرفی بزنم فقط صدای بوق تلفنو میشنوم  میدونه اگه من بخوام چیزی بگم  همش بهونه نرفتنه حالا باید فک کنم به مادر بزرگم چی بگم تا کی وسایل نازگل و بزارم..کی امادش کنم هنوز دارم فک میکنم ونازگلم بیدار شده نیم ساعت بعد صدای زنگ خونه میادچاره ای نیست باید برم .....

 سعی می کنم به گریهاش اهمیتی ندم ولی وقتی مهمون باشه خانم سواستفاده میکنه و بهونه میگیره البته به ندرت دوس داره بغلش کنم منم به خاطر اینکه مهمونا اذیت نشن مجبورم به گریهای الکیش اهمیت بدموقتی تنهاییم یک خورده بهونه میگیره و گریه میکنه ولی وقتی میبینه اهمیتی بهش نمیدم میره سراغ اسباب بازیاش و تقریبا یک ساعت مشغول بازی میشه باز میاد یک نیم نگاهی به من میکنه و بک خورده حرف میزنه دباره میره سراغ بازی خودش اونقدر قشنگ بازی میکنه که اصلا قابل گفتن نیست باورم نمیشه اینقدر زود یاد گرفته باشه حرکاته منو  در حالیکه با تلفنش صحبت میکنه مثلا غذاشو درس میکنه  با قاشق و بشقابش ور میره میزاره دهن عروسکش و پشت سر هم به ناشناخته ترین زبون دنیا حرف میزنه با هم بازی میکنیم میگم نوبت شماست قایم بشی من پیدات کنم فورا میره پشت مبل قایم میشه بعدشم داد میزنه ایا(بیا) وایی این نخ دندون کشیدنش منو کشته یک سره هم دوس داره تاب  سوارش کنم البته تابی که بنده بدم  کامپوتر من بیچاره چیزی براش نمونده صفحه کلیدو داغون کرده وقتی میارمش پای کامپوتر از ذوقش نمیدونه چیکار کنه حسابی هول میشه

 پیوست ۱)سال تحصیلی تموم شد خدا رو شکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت  هر چند من امسال تابستونو باید نصفشو برم ولی خوب..انگار همین دیروز بود که دنبال یک پرستار خوب واسه نازگل کوچولوم می گشتم .

پیوست۲)فاطیما جون تولد دختر گلتو تبریک میگم.و ممنونم بابت لطفت خانمی.

 اینم چند تا عکس با حجاب از نازگل من در یک روز  سر سبزبهاری..

بغل عمش با عینک کلاس میاد اصلا حاظر نیست از چشاش بر داریم

 حذف شد