دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

چندروز پپیش اردو داخل شهری با بچها داشتیم دیگه پشت دستم داغ کنم با بچهای دبیرستانی برم اردو  از اول تا اخر همش دنبال اینها باید می دوودم ۳۰۰ تا دانش اموز کم نبود هر چند گروه بندی شده بودن و هر کدوم سر پرست جدا داشتن .چشمتون روز بد نبینه  هنوز نیم ساعت نگذشته تلفن همراها در اومد از کیفاشون و بعد از ۱ ساعت کم کم سر و کله بوی فرندا پیدا شد که خیلی راحت قدم میزدن همشونم مثلا تیپ زده بودن که دل از دخترا ببرن  اینا رو هم نگو اصلا شناخته نمیشدن من کنار دانش اموزم بودم و جالبه صداش میکردم  ببینم کجاست دیدم میگه خانم من کنارتونم باور کنید قیافشو که دیدم جا خوردم بابا اینا خودشون یک پارچه گریمورن Hippie گفتم چرا شما ها این شکلی شدید؟خلاصه  ۵۷۵۷۶ بار از خدا خواستیم  بعد از ظهر زودتر برسه و برگردیم اخه تا عصر بر تعداد پسرها  افزوده میشد شونصد بارم با فاطیما رفتیم دور تا دور کوه و کمر و تپه و فضای سبزو گشتیم که ببینیم بچها  یک وقتی اونجا نرفته باشن که رفته بودن  یک چیز جالبتر  یک ماشین که حامل چند انسان مذکر بود تا ما رو دید واسه چند تا از بچها بوق زد که یعنی فرار کنید دبیراتون اومدن به این میگن همکاری عالی خلاصه بماند که بعضی از دبیرا هم بیشتر از دانش اموزا خوش گذشت بهشون چون هیچ کاری انجام نمیدادن  حرص و جوشش و ما میخوردیم و البته بعدش به قول همکارم می گفتیم به ج ه ن م راستی فاطیما جون  واسه نهار دلمه درست کرده بود که خیلی خوشمزه بود دستت درد نکنه  وقت برگشتنم ۱۱۰ اونجا بود که البته مدیر جان چند بار تماس گرفته بود  گشت بیاد اونجا و بماند که اخر سرم  چند تا از همین پسرا  که اب ریخته بودن رو دخترا  با کتک راهی پاسگاه شدن خونه که رسیدم مثل جنازه افتادم  ولی کلی ذوق کردم دیدم نازگل خوابیده و البته این خوشحالی پایدار نبود  تا سرمو گذاشتم رو بالشت با صدای گریش بلند شدمهمسرم که دید خسته ام گفت امادش کن من میبرم بیرون تو استراحت کن منم از خدا خواسته سریع عصرانشو دادم و با باباییش فرستادم خونه مامانم اینم ماجرای اردو امان از دخترای امروزی (اینترنت و بلوتوث)

 پیوست۱)من نمی دونستم باقلا  ضرر داره واسه بچهای زیر دو سال خدا رو هزار بار شکر  قبل از خریدن از بارار فهمیدم و به نازگل ندادم خدایا شکرتاخه یکی از همکارام  میگفت فامیلشون که یک بچه  یک سال و نیمه داره  مامانش بهش برنج و گوشت باقلا رو داده  بچه  یک شبانه روز اسهال و استفراغ روز بعدشم کلیه و کبدش از کار افتاده و در نهایت فوت کرده خیلی ناراحت شدم  خیلی  واقعا خدا صبر بده به مامان و باباش چرا ما بزرگترا اینقدر  باید بی ملاحظه باشیم اون روز  اعصابم حسابی به هم ریخته بود..

پیوست ۲)   بهار کردن دلها چه کار دشواریست و عمر شوق چه کوتاست بین ادمها ... حسشو ندارم  در اینمورد چیزی بگم ولی امروز صدای خورد شدن غرور یکی از همکارامو شنیدم  صداش شکستن دلشو اونم  واسه گفتن حرف حق نا خود اگاه یاد این جمله افتادم (در پی کسی باش که قلب بزرگی داشته باشد تا برای جا گرفتن در قلبش ، مجبور نشوی خودت را کوچک کنی) نمی دونم چرا بعضیا فک میکنن  صداشونو بلند کنن یعنی جبروت دارن و شجاعن کاش مدیر محترم ما بدونه که با خورد کردن بی جای شخصیت همکارش این خودش بود که از چشم بقیه افتادکاش که بدونه ولی!؟

پیوست ۳) اینروزا باز هوای رفتن به سرم زده نمی دونم کجا ولی دوس دارم برم  از دورویی ریا و دروغ و.. همه اینها خسته ام سرم درد میکنه! می دونم فقط باید برم یک جای دور  هیچکی رو نبینم اصلا دلم میخواد از زمین فرار کنم برم کرات دیگه راستی اونجا هم خبری از این چیزها هست؟

پیوست ۴) سر سجاده نماز هر وقت دلتون  تکون خورد همه رو دعا کنید من و  هم دعا کنید نمیدونید ارامش و کجا میفروشن؟ اگه رو کره زمین باشه حتما ادما قیمت بالایی روش گذاشتن که قابل خریدن نیست! (دل خوش سیری چند!!)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak