دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

این هفته تا اخر هفته اینده هرروز بعد از ظهر  تا شب کلاس دارمReading a Book مامانم اومده یک خورده خیالم بابت نازگلی راحت شده ولی خودم مثل جنازه میفتم دیگه صبح مدرسه بعد از ظهرم کلاس سرکلاس همه حواسم سمت نازگله دیگه  اخراشم چشمم به تلفن همراه کی همسرم مسیج میزنه که بیام پایین  مثل جت میپرم بیرون میریم خونه مامانم  دنبال دخملم بادیدن نازگل همه خستگی روزانم از تنم  بیرون میره پیش مامانی و باباییش حسابی خوش می گذره به خانم بابا جونش میبرش حیاط و اب بازیالبته اگه بنده ببینم  اصلا نمیزارم ولی مگه گوش میکنن میگن بچه رو زندونی میکنی  میارمش خونه  تند تند شیرشو درس میکنم میدم بخوره  بعدش تعویض لباساش و پنپرزو اماده کردن جای خوابش و خوابوندن نازگل دیگه خودم باید مثل بچها چهار دست و پا برم بخوابم شاید کمتر بتونم بیام وبلاگاتون سر بزنم ولی امیدوارم ایندفعه که اومدم همه نی نی هایی که مریض بودن خوب خوب شده باشن  دلم میگیره میبینم  بچها مریضنRolling Eyes

نازگل بهتره خدا رو شکبچم خیلی ضعیف شده  بهونه گیر و حساس شده گردنمو محکم میگیره و میگه مامانی بییم(مامانی بریم) احساس دلتنگی عجیبی داره چقدر دیدن ناراحتی بچها  زجر اوره خدایای چی میشد من جای دخترم مریض میشدم

تابستونم زده جلو و هوای بهارو این روزا گرفته حسابی گرم شده نه به سرمای زمستون و نه به گرمایی که هنوز تابستون نیومده کولر اورد خونها.اینجا که خیلی خیلی گرمه فک کنم بخاطر همین مریضیا زیاد شده نازگل فقط یک تاب میپوشه ولی از خواب که بیدار میشه بالشتش خیس عرقه انگار بچم از حموم اومده مجبور میشم کل لباساشو عوض کنم ولی خودمونیم دلم بد جوری  تنگ شده بود واسه این هوا و پوشوندن لباسای لختی به دخملم حالا هر وقت عکس گرفتم میزارم براتون یک خورده حالش بهتر بشه.

الان که دارم تایپ میکنم Computer با باباش رفته قدم زدن عاشق پیلوت مجتمع است یک ربع قبل از اومدن باباش دم در خونه وای میسته تا باباش بیاد بیچاره همسایها بلند بلندم باباشو صدا میزنه مجبورم یک سره بهش تذکر بدم یا در صورت سر و صدای زیاد بیارمش تو و درو ببندم که با  اعتراض شدید خانم رو برو میشم و بعد چند لحظه  تسلیم خلاصه در ورودی همش در حال باز و بسته شدنه تا باباش تشریف بیارن و خانم  عقب نمونه از استقبال باباشون بعدشم که  دو تاشون  ده دقیقه ای میرن پیلوت هوا خوری  دیگه اومدن خونه هم مکافاتی داریم از دم در جیغ میزنه که برگردیم

پیوست ۱)ممنون از همه شما دوستایی که از طریق ایمیل  و مسیج و تلفن و کامنت جویای حال نازگل بودید لیلی جون مامان یونای گل مرسی بابت محبتت خانمی 

پیوست ۲)اینروزا درگیر کاری هستیم که خیلی خیلی دوس دارم به نحو احسن انجام بشه  شما هم دعا کنید درس بشه

پیوست۳) نمایشگاه کتابم که شروع شد ومن بازم امسال نتونستم شرکت کنم خیلییییییییییی دوس داشتم برم نمایشگاه  ولی نشد

پیوست ۴)این http://khatratam.blogfa.com/وبلاگم یک سر بزنید فاطمه جون خوش اومدی به دنیای مجازی البته با کمک مامانیت

اینم دخمل با حجاب منArabic Veil

 حذف شد

  تا بعد بای

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak