Rolling Eyesنازگل من مسموم شده بوددوروز قبلشم سرماخورده بود(هوای اینجا یا گرم میشه یا  میبینی بارون شدید و هوا ابری معلومه مریض میشه دیگه )ساعت ۳  بعدظهر پرستار دخترم زنگ زد به من نمی دونید با چه حالی خودمو رسوندم خونه مدت یک ساعت ۴ بار بالا اورده بود بعد از اونم هر چی می خورد بالا میاورد .شبش شیر دادم بهش با اینکه شیر تاریخ همون روز بود  روز بعد اومدم فرنیشو درس کنم دیدم برید وایییییی  همش استرس داشتم  ولی خودمو  دلداری میدادم که اگه توری بخواد بشه همون دیشب میشد متاسفانه مسمومیت  بیست و چهار ساعت تا چهل و هشت ساعت بعد خودشو نشون میده که همینجورم شد .بردمش دکتر امپول داد بعد از امپول دخترم فورا خوابید توهمین مدت هر چی نذرو نیاز بود کردم .هیچ وقت این همه نذر نکرده بودم.خیلی نگران بودم  همش یاد خواهر زادم میفتادم که همسن نازگل بود و سر مسمومیت یک هفته بستر ی شد یاد اوریش تنمو میلرزوند از خواب که بیدار شد با ترس و لرز کم کم بهش غذای سبک دادم و خدا روشکر دیگه بالا نیاورد .ولی اونشب تا صبح نمیتونست بخوابه منم بیدار بودم روز بعدشم مرخصی گرفتم نمی دونم این  چند وقت چرا اینقدر  بلا میاد سر دخترم حسابی ضعیف شده  زیر پاشم خیلی میره طوری که لباساش و هر بار باید عوض کنم خدا کنه زودتر خوب بشه خیلی نگرانشم  با همه اینها خدایا شکرت

دبگه کاملا بزرگ شدنشو احساس می کنم شدیدا رو من حساسه چند روز پیش با پرستارش بلند صحبت می کردم و می خندیدیم یک دفعه دیدم نازگل که تا چند لحظه پیش سرگرم باز ی بود با عصبانیت و بغض  سریع خودشو رسوند بغل من و تند تند دستاشو  سمت پرستارش تکون میداد میگفت بد بد.مامانی دق..بعدشم شروع کرد به گریه جالبه تند تند بوسم می کرد وسرمو ناز میکرد نمی تونم بگم چه احساسی داشتم اصلا قابل گفتن نیست.

عاشق حموم و آب بازیه هرکی میره حموم پشت در وای میسته و یک سره به در میزنه میگه بشو بشو. صدای اب و در میاره میگه پیشت پیشت بعدشم تند تند سرشو مثلا می شوره

 روزی ده بار این کابینت  ظرفهای دم دستی من بیچاره رو بهم میریزه و جمع میکنم   اونقدر قشنگ ادای منو در میاره مثلا اشپزی میکنه تازه هر یک قاشقی که دهن خودش میزاره باید یکی هم دهن من بزاره به به میکنه که من بخورم خلاصه بچم یک پا اشپزه کلاه و کفشاشو بر میداره میره دم در رو به من میگه بابای مامانی.ددری بویم (گردش برم) دیگه روسری و هرچی مال منم هست بر میداره میگه ددری مامانی.کم کم داره به عروسک علاقمند میشه غیر از عروسکهایی که اواز می خونن و کلا اسباب بازیهای صدادار تا صداشونو می شنوه بغض میکنه میزنه زیر گریهWeepyعروسکاشو رو پاش میزاره و لالا میگه هر چند وقتم که خسته میشه رودستش تکونشون میده میگه پیش پیش.کافیه لوازم آرایش ببینه رژ لبو بر میداره مثلا خودشو ارایش می کنه بعدشم میگه به بهحرف زدنشم  خیلی جالبه کار بدی که انجام میده خیلی با مزه پشت دستش میزنه و میگه وای ی ی نوچ نوچ نوچاین هیس گفتنشم منو کشته هر چی چراغ میبینه اشاره میکنه بهش و میگه چچاغ انا(این چراغه)ساعتم که میبینه دیگه  ول کنن نیست همش میگه تیک تاک تیک تاکمیگم بریم پیش کی؟میگه پش نومنا(پیش منا) اینجور مواقع من از شدت هیجان در حال پرواز کردنمهرکی دست بده بهش محکم میزنه رو دستش یعنی اینکه بزن قدش عشق تلفن داره درحین صحبت کردن مثل ادم بزرگا می خنده تعجب میکنه و تند تندحرف میزنه  عشق نوشتن و نقاشی کشیدنم داره

پیوست ۱) این سایت خیلی واسه من مفید بود پایگاه اطلاع رسانی پزشکان ایران وقت کردید یک سر بزنید   http://www.irteb.com/bimariha/index.htm

پیوست ۲) صوفی عزیزم تولد دختر گلت و  پیشا پیش تبریک میگم

 تا اپ بعدی خدا نگهدار