دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

 

پیوست۱)  چقدر بدم میاد از این ادمهایی که فقط فکر سو استفاده کردن هستن و فک میکنن همه گ و ش ا ش و ن  درازه  راستی چرا؟  چقدر دلم هوای بچگیمو کرده حتی به بچها حسادت میکنم چه دنیای پاکی دارن خوش به حالشون بعضی وقتها کوچیک بمونی خیلی بهتره......

پیوست ۲) خیلی خسته ام از ماه ادریبهشت زیاد خوشم نمیاد  نمی دونم چرا شاید چون خاطرات خوبی ندارم البته بماند که همیشه تلقین میکنم بهترین ماه همین اردیبهشته ولی دروغ چرا!!

پیوست ۳)شهرزاد  مامان شرمینه جون همش تو فکر ارزوی سوم شما هستم چه ارزوی شیرینیه منم همینو ارزو می کنم (تو ذهنم به تصویر می کشم چقدر اروم میشم)

پیوست ۴)ای بابا این فکرو خیال دست از سر من بر نمی داره اصلا من چرا اینقدر باید غصه بقیه رو بخورم روزی صد بار میگم چرا فلانی اینجور شد چرا اون یکی اینجوریه . چرا بچها بی گناه اذیت میشن ؟ چرا اصلا باید مریض بشن؟ چرا ما ادم بزگا اذیتشون می کنیم؟ چرا ادما حسودن و غیبت می کنن؟ چرا دنیا اینقدر بده؟ چرا همه از هم فرار می کنیم؟ چرا از پشت خنجر میزنیم و از روبرو لبخند؟ چرا؟ چرا؟؟یا به این فک کنم اخه من چی دارم که باید مورد حسادت  چندین نفر باشه و هر جا میشینن بگن اره فلانی خوش شانسه و اله وبله و اون طرفم بیاد به من خبر بده  بعدشم به قول همکارم بعد کلی سبک سنگین کردن بگم ج ه ن م(البته با اجازه از همکار و دوست جان)

پیوست ۵)نازگل حسابی شیرین شده و صد البته شیطون علاقه شدیدی داره ازرو میزبالا بره .ولی یک چیزی منو می رنجونه شدیدا احساساتیه با اهنگ وترانهای غمگینی که حالا از طریق تلوزیون  یا حتی موبایل باشه شروع به گریه می کنه نتیجه اینکه من بیچاره باید همش  دلم دیمبو بزارم و حرکات موزون انجام بدم . اونم با کلی خستگی روزانه تازه از سر کار اومده و داغون شده....

پیوست۶)نمی دونم شما هم اینجورید یا نه فقط من اینجورم چی گفتم !!با هر موضوع جدیدی که بحث محفله و جزئی از افکار بیست و چهار ساعته منه به این فک میکنم که اینم به قول معروف حل بشه دیگه هیچ غصه و دغدغه ای ندارم ولی به محض اینکه از فکرش خلاص میشم روز از نو روزی از نو(واقعا عجب صبری خدا دارد از دست ما بندهاش خدا جون من یکی که همیشه محتاجتم حسابی  امتحانمو پس دادم پس  خدا جون بی خیال اینکه این اخریش باشه)

پیوست۷)یادتونه یکی از پستام از همسایه مزاحم نوشته بودم شکر خدا گوش شیطون کر به طور معجزه اسایی بارو بندیلشونو جمع کردن و رفتن ادمای یک مجتمع دیگه رو خونه خراب کنن نتیجه اینکه من و همسر جان حسابی رو دست خوردیم و البته حسابی هم خوشحال شدیم(تو دلتون نگید چه بدجنس که من هیچی خدا میشنوه و از این همسایها نصیبتون میکنه )

پیوست ۸) چقدر اعتقاد دارید به اینکه از دیده رود هر ا نچه از دل برود! من اینروزها با این یکی هم دست و پنجه نرم می کنم نمی دونم چرا دارم کم کم سنگدل میشم البته واسه اونهایی که خیلی وقته  فقط توقع دارن ازت و اگه شونصد بارم ازشون خبر بگیری حالشونو بپرسی بازم وظیفه شماست گو اینکه خودشون شاید در سال یک بارم خبرتو نگیرن و شایدم هیچ وقت  تو ذهنشون نیای پس بهتره که چی؟ شما هم خودتونو اذیت نکنید

پیوست۹) بعضی وقتها واقعا دلم میخواد برم تو کوه و بیابون جایی که هیچ احد و الناسی نباشه  (جک و جونورم نداشته باشه چون خیلی ترسو تشریف دارم) خودم باشم و خدا.. شایدم از دست خودم دارم فرار می کنم نمی دونم خیلی رو این موضوع فکر می کنم شاید یک روزی رفتم  کجا؟ خدا می دونه ...

پیوست ۱۰) برای بار۱۴۰۵۴۰۳۵۶۵ کامنتایی که بدون اسم باشن و یا ادرس وبلاگ یا ایمیل نداشته باشن تایید نمیشن شرمنده  اینو قبلنم گفته بودم..

پیوست ۱۱) می دونم زیادی از این شاخه به اون شاخه پریدم ولی خیلی حال داد دو ساعت نیاز نبود موضوعاتو به هم ربط بدی

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak