دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

سلام

هفته پیش بابای بنده اومدن دنبال نازگل و اصرار شدید که بزار ببرمش پیش خودمون بعد کلی سفارش رضایت دادم که ببرنش کلی هم تلفنی سفارش نازگلی رو کردم خلاصه دخملی رفتشو منم اومدم پای اینترنت یک دلی از وبلاگ گردی در اوردم هرچند اکثر وبلاگها آپ نشده بودن یک ساعتم نشستم پای تلفن و به هر کی که باید زنگ میزدم زنگیدم از اینور دنیا تا اون ور دنیا حسابی خودمو شرمنده تلفن جان کردم خلاصه بنده اماده ام واسه قبض اخر ماه با یک رقم نجومی

 دو ساعت بعد تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم دیدم خواهرم میگه نازگل اومده اشپز خونه (یعنی مردم و زنده شدم تا حرفش تموم شد) در کابینت باز بوده مامانم حواسش نبوده هر چی روغن بوده ریخته رو سرشمن و میگید هاج و واج مونده بودم چی بگم کلی ناراحت شدم بعدشم با خنده میگه نمی دونی چقدرسرش بوی روغن میده حالا زنگ زدم ببینم اجازه میدی مامان ببرش حموم (داشته باشید نه پس با همون سر چرب و چیلی بیاریدش اینجا که من بد بخت بعد از ظهر ببرمش مهمونی) خیلی شیطون شده کارش شده باز کردن کابینتها و پر ت و پلا کردن ظرف و ظروف

خانم یاد گرفته از روی مبل و میز به سرعت نور میره بالا هرچی ارتفاع  بالاترباشه بیشتر حال میکنه بعدشم مثل  قهرمانا دستاشو میگیره بالا میگه دست و خودشم سرپا میایستهدیروز خونه مامانیش همین کارو کرد نمی دونید همه دست میزدن و داد و سوت اینم کلی خوش خوشانش بود اصلا عین مستا شده بود وجیغ میکشید میرقصید کلی فیلم شده بود

دندونای نیشش در اومده و من مکافاتی دارم باز با سوختگی پاهاش اونقدر بد سوخته که اصلا خون میاد تا پنپرزشو عوض می کنم بچم ضعف میکنه اطرافیان که فرار میکنند از ناراحتی خدایا زودتراین دندونا در بیاد یا اینکه بچم اینقدر عذاب نکشه یک پماد امریکایی جدیدی یکی معرفی کرده واسش گرفتم خیلی خوبه نیوا هم خوب بودولی کار ایی این بیشتره فک کنم ۵۰ درصدش روغن ماهیه.

 سیزده بدر جاتون خلی رفتیم باغ یکی از فامیلای همسرم حدودا ۶۰نفر بودن نازگل حسابی دخمل خوبی شده بود و خدا رو شکر اصلا اذیت نکرد یک سره هم چشاش به شکوفهای گیلاس بودو استخر پر ازآب.اولین باری بود که می بردمش یک محیط باز و سر سبز فقط هر نیم ساعت یا یک ربع باید دنبالش میگشتم اصلا غریبی نمی کرد  بغل همه میرفت باباش جای من چهار چشمی میپایید دخترشو منم که بی خیال  عادت بدشم که ترک نکرده و طبق معمول رو همه با هیجان زیاد اب دهنشو میریزه البته اگه نخندن بهش و خوششون نیاد و شونصد تا عکس و فیلم ازاین حرکت بدش نگیرن شاید از سرش بیفته خلاصه یک زمان اگه دیدید بلوتوس شد و شهر به شهر گشت فک نکنید دختر من بوده یکی دیگه است 

هیفدهم باید بریم سر کار وایییییی خیلی سخته بعد شونصد روز تعطیلی دباره مدرسه رفتنو با شصتاد نفر روبوسی کردن به شونصد و شصتاد نفر سال نو رو تبریک گفتن مخصوصا که من از ماه اردیبهشت متنفررررم یک ماه پر از مشغله کاری و دلهره و اظطراب برای من درست مثل اول مهر ماه و شروع مدارس

پیوست ۱) رونیکای عزیزم ممنون بابت لطفت خیلی خانمی ظاهرا مقام دوم رو آوردم  مقام اول یکی از اقایون اورده خیلی دوس دارم ببینم وبلاگش چطوریه

پیوست ۲) دروغ سیزده امسال و هم بگیم که ناکام نمونیم.نازگل من امسال میره مدرسه مامانشم به ارزوش رسید و بالاخره جورو پلاسشو جمع کرد و به اتفاق همسر و نازگل رفتن اونور ابها

پیوست ۳) اینجا یک سر بزنید  واسه پینگ گردن وبلاگاتون http://ping.1irani.com/

اینم عکسهایی که قولشونو داده بودم. عکسهای سیزده بدر پست بعدی

اگه عکسها رو نمی تونید ببینید روی نوشتهای پایین کلیک کنید

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak