دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

 

بالاخره دخمله راه افتاد در یک سال و نوزده روزگی درست روزی که پارسال  این موقع گریهای شدیدش شروع شد (کولیک روده) و مثل  اینکه خانم می خواست یاد اوری کنه از ساعت ۲ ظهر شروع به گریه و داد و فریاد تا  وقتی که خوابوندمشخلاصه راه افتاده روزگار واسم نزاشته نمی دونم چرا این کار زشتو  اینقدر زود یاد گرفته هر چی خودکار و مداد دم دستش میاد بر میداره و شروع  می کنه به خط خطی دیوارها .نیست که مامانشم خیلی حال و حوصله  رنگ امیزی  و نقاشی دباره خونه رو داره بچم داره کمکم میکنه ولی اونقدر حالللللللللل می کنم وقتی راه رفتنشو می بینم که خدا می دونه چقدر برای این روز لحظه شماری کردم

واقعا خدابه دادم رسید داشتم  وبلاگ گردی می کردم نازگل بغل دستم بازی می کرد یک لحظه غفلت کردم دیدم یک چیزی داره می خوره و سرفهای شدید می کنه سریع رفتم پیشش بزور دهنشو باز کردم خدای من کلی منگنه تو دهنش بود  با هر بد بختی بود در اوردم اونم جیغ و داد و گریه می کرد سعی داشتم ارومش کنم اخه با گریه کارم سختتر میشد و  خطر اینکه بخورشون یا تو گلوش بپره بود به هر زور و  بیچارگی بود همشونو اوردم بیرون حتی مجبور شدم انگشتم و تا ته گلوش ببرم که حالت تهوع گرفت بچم هنوزم از یاداوریش سردرد میشمبه همسرم چیزی نگفتم اون خیلی حساسه رو این مسائلسریع صدقه انداختمخدایا شکرت

(خوب نیست این صحبتها اینجا بشه شاید بگن واسه خودشیرینی اینکارو کرده ولی چون به موضوع ربط داره میگم صبحش یک بنده خدایی کمک میخواست نا خوداگاه مبلغ تقریبا زیادی دادم بهش و همینجور روز قبل واسه یک دانش اموز بی بضاعت.الان از ته دل احساس ارامش می کنم می دونم شاید دعای خیرشون باعث شد خطر از بیخ گوشمون رد بشه )خدایا شکرت

اگه به ایشواریا لقب زیباترین زن جهان بدن اغراق نکردن تور خدا ببینید چقدر خوشگله  عکس با همسرش ( پسر امیتا باچان) الانم که داره مامان میشهواسم جالبه که چشاش شب سبز ه و روز ابی میشه و با پوشیدن هر لباس به همون شکل در میاد

۰

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak