دفترچه خاطراتم

(آنچه بر من و زندگیم میگذرد)

                                     سلام به همه دوستای گل ..

من و نازگل این روزها کمتر همو می بینیم و این منو خیلی ناراحت می کنه الهی بگردم بچم باباشو که خیلی کمتر از من می بینه مخصوصا الان که نزدیک عیده و حسابی سرشون شلوغه صبح که دو تامونم میریم سر کار نازگل خوابه  وقتی من از مدرسه میام بازم بچم چشاش خواب داره و شب که باباش میاد خونه دخترم تو خواب نازهNight با این وضعیت بعضی وقتها دوروز تمام بابایی دخملشو نمی بینه ...

چند روز پیش از  اون روزهای بی نهایت خسته کننده بود واسه من  از صبح تا شب کلاس داشتم  با اون خستگی اومدم خونه تازه نازگل خانم بازی می خواست(( بعضی وقتها همسرم میاد دنبالم  که با هم بریم خونه عینهو بچها تو اول شدن واسه بغل کردن نازگل سبقت می گیریم و البته برگ برنده دست بابایی هستش چون خود نازگل اینو می خواد)) اره داشتم میگفتم خلاصه شب نازگلو خوابوندم و مثلا خودمم خوابیدم همسر جان هم دباره رفت سره کار دیگه نفهمیدم کی اومد فقط نیمه شب دیدم یکی  میگه بابا بابا فک کردم خواب می بینم نگو نازگل خانم بیدار شده و رفته اطاق بابایی که در حین کار با کامپیوتر همونجا خوابشون برده و باباشو صدا می کنه همسرم میگه  منم فک کردم خواب می بینم  دیدم بغلش کرده اومده سمت تختش میگه وای دیدی اومده اینجا منو صدا می کنه حسابی حال کرده بود و خیلی خیلی خوشش اومده بود منم همچنین ولی تا صبح مگه خوابید هر نیم ساعت غلط میزد و گریه با اینکه در اطاقو بسته بودم ولی میرفت پشت در میشست اخه تو تختشم نمی خوابه روز بعد با چشای پف کرده و خمیازه کشون سر کار بودم

 

چنان بوسایی می فرسته که بیا و ببین مثل همین عکس با شدت تماممدادو میگیره دستش و خیلی خوشگل رو ورق خط می کشه در اولین فرصت اولین نقاشیشو میزارم با خودشم مثلا میخونهPainter الهی بگردمت مامی  حسابی به پرستارش عادت کرده و یک سره با صدای بلند صداش میزنه اونم که خودکشی می کنه واسه این وروجک صفحه کلیدمو داغون کرده بس که کوبیده روشComputer مثل از جنگ بر گشتها شده از صدای جاروبرقی به شدت می ترسهو من موندم اینهمه ریخت و پاش خانمو چطور جمع کنم وقتی صداش می کنم اونقدر قشنگ میگه بله که دیگه دیوونه میشم

 

نازگل دیگه شیر نمی خوره الان تقریبا دوهفته است  اطرافیان فک میکردن خودم خسته شدم ولی وقتی دیدن چه جیغ و دادی میکنه وگریه دیگه باورشون شد خودش شیر نمیخوره راستش ته دلم عذاب وجدان دارم دلم می گیره بااینکه من هیچ تقصیری ندارم ولی نمی دونم چرا خیلی ناراحتم

 

 هفته ای گذشت  سفر یک روزه به گرگان داشتیم همراه همسرم  خیلی خوش گذشت با اینکه خیلی وقتش کم بود ولی احساس می کنم واسم  لازم بود بعد دوسال  یک سفر بدون دلهره داشتم..خلاصه یک روز تمام از صبح زودتا شب دخملم پیش پرستارش بود شبم که اومدیم خواب بود ولی ده دقیقه بعد بیدار شدخیلی دلم واسش تنگ شده بود. اگه خدا بخواد تابستون چند تا سفر میریم  بابای بنده میگن نازگل که شیر نمیخوره پس بیارش پیش ما شما هر جا خواستید برید اینو از ته دلش میگه می دونم چون عاشق نازگله  مخصوصا خانم یاد گرفته یک سره با ناز  میگه بابا جی(یعنی بابا جون) یا چپ و راست میگه دیی(دایی) داییشو صدا میکنه اونم تا ده بار دیگه تکرار نکنه حرفشو چیزی روکه میخواد نمیده بهش .

 ب۱) این بلاگرد چرا خرابه من نمی تونم پینگ کنم

 

ب۲)از اینکه می بینم بیشتر مامان دیگه نمی نویسن دلم خیلی  می گیرهمنصوره مامان بهار دیگه کم مونده بهار یک سالش بشه حیف که  دیگه نمی نویسه..ارکا که دخترش الان بزرگ شده ولی از دوران بارداریش اپ نکرده.هلیا تبریک میگم تولد یاسمین عزیزو هر چنداز یک ماهگیش دیگه ننوشتی ایده مامان رژینای گل که دومین وبلاگی بود از مامانا می خوندمش وهمیشه واسم نوشتهاش جالب بود.پریسا مامان پرنیان دلم خیلی براتون تنگ شده.باران عزیز.فیشوی گلم که حتی ارشیو وبلاگشو از بین برده خیلی دلم واسه شما هم تنگ شده و .....

ب۳) وب لاگ چهار قلوهاحتما سر بزنید خسته نباشی ستاره گل  و به قول قدیمیها خدا قوتت بده

تا اپ بعدی بای

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط مامان نازگل نظرات ()

Design By : Pichak