قسمت دوم ماجرا.. وقتی.سری که درد نمیکنه رو دستمال میبندیم!!

ادامه ماجرا....

 یک هفته مونده به عید  اومدم حاجتام و بنویسم  و یک سری هم به حاجتای سال گذشته بزنمخیال باطل از خدا تشکر کردم که تقریبا همشون و داده بود بعدش گفتم خدایا پس چرا تمومش نکردی کاش خونه رو نزدیک  سال نو اجاره بدیم یا این که اون خونه  ویلایی که همیشه مد نظرمونه بهش برسم..خیال باطلباور کنید به یک ساعت نکشیدتعجب.انگار خدا میخواست نشون بده نباید به زور چیزی ازش بخوام ناراحت که چشم و گوش بسته  بعد ۶ ماه که  حسابی سخت گرفته بودیم و چند وقتم خودمون نخواستیم اجاره بدیم اجاره دادیم خونه رو...

  دو روز بعد از این که طرف اسباباشون و اوردن  شبش تا صبح من وهمسری بیدار بودیم من که از شدت ناراحتی فقط اشک میریختم گریهتمام خاطرات مستاجر قبلی واسمون زنده شد...فکر کنید یک مستاجری صد برابر بدتر از قبلی  ما فکر میکردیم دو تا بچه دارن در حالی که 4 تا بودن(البته دو تاشون ازدواج کرده بودن که هرروز از صبح تا شب با بچهاشون اونجا بودن)  رفت و امد تا نیمه شب از همون  شب که اومدن و دوویدنای نوهاش تا نیمه شب و لرزیدن خونه مثل زلزله و....... صبحش همسری به من گفت من چقدر گفتم اجاره ندیم و گوش نکردیناراحت.راست میگفت از اولم مقصر خوذم بودم میخواستیم خونه رو یک طبقه بسازیم و گفتم دو طبقه بساز.. گفت اجاره ندیم باز مخالفت کردم و این شد نتیجه !!!ناراحت از اونجایی که دید چقدر خودم ناراحتم  دیگه چیزی نگفت و  دلداریم میداد که درست میشه...

خلاصه همسری صبح به بنگاه زنگ زد و  حسابی از دستش ناراحت بود.باور کنید تو عمرم اینقدرمنتظر  شنیدن صدای  موبایلم نبودم از ته دلم از امام رضا خواستم  همون ارامش گذشتمون و بر گردونهناراحت.تا این که همسری زنگ زد و گفت خود بنگاهی هم خیلی ناراحت شده و معدرت خواهی کرده بعدم به مستاجره زنگ زده و گفته اینا میخوان خونشون و بفروشن  پا قدم شما خوب بوده الانم اقای... گفته تمام خسارتا به علاوه پول اسباب کشیتون و قبول میکنم  خونه دیگه برید تا بتونیم بفروشیم و طرفم قبول کرده..واییییی بهترین خبری بود که شنیدم خیلییی ذوق کردم..بغل تمام دو هفته نوروز و مشهدپیش خونوادم بودم  به خاطر سر و صداهای مستاجر..همسری میگه خوبه نیومدی  تا 3 نیمه شب مهمون داشتن  و بعدشم  صدای تلوزیون و... از وقتی که اومدم دیگه یک لحظه نمیتونم تو خونه وایستم صبرم تموم شده بنگاه واسشون خونه پیدا کرده ولی طرف مکه بود. از مشهد که میومدم کلیدای خونه مامانم اینا رو گرفتم شبا میریم اونجا میخوابیم و روزا  با استرس میام خونه..

*از طرفی تازه فهمیدیم که  پسراش به مامانشون در مورد خونه چیزی نگفتن و الان که مادره فهمیده میگه خوب ما میشینیم تا شما واسه فروش مشتری پیدا کنید و بعد میریمتعجبخودم خسته و کسل و عصبی شدم هم همسرم.امتحانا شروع شده.مدرسه اخراشه و باز هفته مشاغل ..روزا از صبح میرم  و شب میام خونه  ضمن خدمتم اضافه کنید..با همه خستگی به امید استراحت میام که............. هر شب میریم خونه مامانم  کهنزدیک خونه ماست طفلی خونوادم زنگ میزنن مامانم میگه بمونید همونجا تا برن اصلا میخواید وسایلات و ببر خونه ما ولی تا کی؟؟ مگه میشه!!

نیم ساعت پیش بنگاه اومد دم خونمون و دباره باهاشون صحبت کرد و گفت  من که هنوز اسباباتون باز نکرده بودین خبر دادم حاج خانم ایراد کار ما چیه که پسراتون به شما نگفتن؟  حاج خانمه هم گفت  من کار ندارم و هستیم همینجا تازه میخوام برم مکه و  مهمونی قبل و بعد مکه رو  باید بدمتعجب فکر کنید درست روزای امتحاناتمگریهدیشب اومد زنگ ما رو زد و کلی هم با من صحبت کرد  که اسباب کشی سختهمیگم کل هزینه با ما .خانم  تا اونجایی که من میدونم همسرم همون شب  که هنوز کامل اسبابا باز نشده به بنگاه گفت میخوایم بفروشیم تازه خود منم باید یک سال مستاجر نشین بشم تا ساخت خونه  ولی کو گوش شنوا!!!

**حتما میگید بهشون بگید ساکت باشن  و مراعات کنن ای بابا مگه کار یک شب دو شبه!!  مگه میشه نوهاشو بنشونه سرجاشون اونم  بچه4 ساله و 7 یا 8 ساله رو..یا مگه میتونم بگم ساعت 12 شب بخوابید و تا صبح بیدار نباشید؟ دیگه صدای تلوزیون سه نیمه شب نمیدونم چرا باید اینقدر بلند باشه؟؟و......از طرفی هم دارم فکر میکنم  اگه قراره اینا  اینشالله برن پس چرا برخورد داشته باشم فقط دعا کنید رودتر برن خواهش میکنم  دیگه از بیدار خوابی خسته شدم از سردرد.حالت تهوع.استرس که کم کم داره  تبدیل به  بیماریهای فیزیکی میشه و....

*دیگه عمرااااااااااا اپارتمان نشین بشم یا مستاجر بیاریم اصلا اگه بگن یک میلیارد ماهی بهتون میدن اصلااااااااااا قبول نمیکنم ارامشم و با دنیا عوض نمیکنم..

اینم ماجرای من و همون ارامش از دست رفتم که واستون گفتم در ضمن الان که دارم تایپ میکنم انگار الانه که سقف رو سرمون خراب بشه ناراحت احساس میکنم بالا زمین فوتباله...

اگه راه حلی به ذهنتون میرسه بگید تور خداگریه

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل

واییی عجب ادم های بی ملاحظه ای!! امیدوارم هر چه زودتر برند و راحت شید ..ای بابا از دست مردم بی ملاحظه ..سعی کن فقط دیگه زیاد حرص و جوش نخوری چون اونها که دارن به کارشون ادامه می دند این وسط فقط تو اسیب می بینی

مهسا مامان ملودی

ای بابا چه دردسری شدن اینا .دقیقا درک میکنم چی میگی چون همسایه بغلی ما همینجوریه اعصلب واسه ما نگذاشته البته اینجا قانون داره اگر به تذکرهایی که بهشون داده میشه توجه نکنن دولت از خونه میندازتشون بیرون.کم کم دارن به این مرحله میرسن.من هم هر روز ازشون شکایت میکنم میدونم نتیجه میده.انشالا که مشکل شما هم حل بشه

شیندخت

خیلی ناراحت شدم دریا جون . خیلی .. آپارتمان نشینی مشکلات داره ولی آخه به نظر من کمی هم بدشانسی آوردید در مستاجر ! چقدر بی ملاحظه بودن . اما با نظرت کاملا موافقم . هیچ چیزی این نمیشه که خونه آدم ویلایی و شخصی باشه . من خونه مامان با اینکه قدیمی ساخت هست خیلی احساس راحتی می کنم و همیشه میگم هیچوقت به فکر آپارتمان نشینی نیفتند . مخصوصا که آدم از حیاط شخصی میتونه استفاده کنه . واقعا راست میگی . [ناراحت]

محدثه

سلام دریا جان.من یه راه حل خوب سراغ دارم.[پلک] توی کفششون نمک(فلفل) بریز که زود برن[نیشخند] (البته اینو در مورد مهمون میگن ولی خدا رو چه دیدی شاید در مورد اینا هم عمل کرد[چشمک]) به هر حال از خدا برای شما صبر آرزو می کنم.[قلب]

نلی

عجب شانسی داری خواهر جان. بهت توصیه می کنم که به هیچ وجه به آدم بچه دار خونه تون رو اجاره ندید. من خودم بچه دارم و دارم این حرفو می زنم چون به هر حال آرامش آدم از بین می ره. مخصوصاَ که اونا بالای شما هستند و صدای تق و توقشون زیاد به پایین منتقل می شه... در حال حاضر هم دعا می کنم تا امتحاناتت شروع نشده اونا هرچه زودتر از اونجا برن.

سحر

من نفهمیدم چی شد یعنی اینجا رو تازه دوباره بعد از او نهمه دردسر اجاره دادی مگه قرار نبود به یه زن و شوهر مثل خودتون که کارمند باشن اجاره بدی ای بابا عجب اتفاقی افتاده[ناراحت]

اعظم مامان سپهر

اي بابا عجب آدمايي پيدا ميشن اينقدر بي ملاحظه آخه ايشالا كه همه چيز به حالت عادي برميگرده!! بازم خدا پدر بنگاهي رو بيامرزه كه همكاري كرده باهاتون

بهاره

عزيزم من كاملا دركت مي كنم . خيلي ها فرهنگ اپارتمان نشيني رو ندارن به خصوص اينا كه سني ازشون گذشته و نوه عروس و داماد دارن و كلي سرو صدا. اي كاش به يك زوج كه تازه ازدواج كردن اجاره ميدادين. پدرشوهر من هم از مستاجر بيزاره. جالبه كه بدوني كه شش سال تمام ده تا خونه رو خالي بود و اجاره نميداد چون توي يكي از اون واحدها خودمون نشسته بوديم. حالا بازم تهران خيلي مراعات مي كنن اما توي شهرستان چون مردم يك عمر توي خونه ويلايي زندگي ميكردن اصلا به اصول آپارتمان نشيني آگاهي ندارن. نمونه اش همين شهرستاني كه خودم بدنيا اومدم و مامان اينا زندگي مي كنن. غصه نخور. حل ميشه ايشالله.

بهاره

خوب پس متراژ خونه بزرگه و زن و شوهر بدون بچه خیلی کم میشه که بخوان این خونه رو اجاره کنن. بهترینش اینه که اصلا بزاری خالی بمونه با این اوصاف[پلک]. چون اول آرامش خودت مهمه. چقدرم خونه دلباز و شیکی داری به خصوص آشپزخونه ( از فیس بوک دیدم) ایشالله که خیرشو ببینی .راستی نمک هم کارسازه [نیشخند].....ما یه بار امتحان کردیم سریع جواب داد[پلک]