دنبال خودت نگرد....

دباره هوام ابری شده از اون  ابرایی که  بغضشون خفه شده  اینجور مواقع فقط و فقط دلم غربت  میخواد!!بدتر از همه اینه که ندونی چت شده و الکی فکر و خیال برت داره..

چند تا اتفاق ریز افتاد که من و به هم ریخت دوس دارم  سرم و زیر برف کنم مثل کبک و خودم و بزنم به بی خیالی مطلقققققق ولی؟(شایدم اتفاقی نیفتاده و اگه  این و به کسی بگم حسابی بخنده به من  اره شایدم بهونه  همش بهونه!!)خوب همیشه اونایی که فکر میکنن با سیاستن  و سعی میکنن اوضاع و راست و ریست و اروم کنن موفق نمیشن  (میگن یک بار جستی ملخک....) و من  از  به تله افتادن ملخک میترسم!! از اون حس و حالی که  همه  و همه فکرای  گذشته و اینده  ناهوشیار و هوشیار و میارن تو سرم متنفرررررم شدن مهمون نا خونده و همه جا  دنبالم میان حتی وقتی  با بدتریتن تَشَر ردشون میکنم از رو نمیرن.... از سکوت نقطه چینا میترسم  انگار دارن غوغای درونت و فریاد میزنن ولی به روت نمیارن تا  تو هیچ وقت  نتونی تمومشون کنی  با یک کلمه یا جمله.......

من از اینده میترسم  هرچند اونقدر هدف دارم که سرم  و گرم کرده  ولی هر قدمی که برمیدارم انگار ده تا پله دیگه اضافه میشه..اگه به اونی که میخوام نرسم چی میشه؟از دست مزاحمایی که  فیزیکی نیستن  در عوض روحت و ذوب میکنن چیکار کنم؟یعنی تا اخر عمرم باید این نیروهای منفی خارجی عذابم بدن اشخاصی که نا خواسته زندگی من و تحت تاثیر میزارن؟ ادمکهای پوشالی..یا مترسگهای خیالی!!!نه میشه بهشون نزدیک شد چون همینجورم حرارت  وحشتناکشون میسوزونت  و نه میشه ازشون دور شد در این صورتم بی خبری شایدم شنیدن یک کلاغ چهل کلاغا  بدتر از حرارت اولی اتیشت میزنه...

کجای این جاده  پیچ و خمش کمتر میشه؟چرا من نمیتونم دور باشم؟ اصلا چرا اونایی که غربت نشینی بیزارن  برعکس میشه و  میشن خلوت گزیده کوچهای غربت اون وقت  منی که  با اغوش باز ازش استقبال میکنم هنوز تو نوبتم؟شایدم غربت یک بهونه است واسه دور شدن از همه نگرانیهایی که عذابت میدن؟

از این که صبح بیدار میشم و تا اخر شب باید نقابای مختلف و بزنم رو صورتم  خسته شدم  :( ادم یک رنگ وجود نداره چرا میگید یک رنگید؟ اگه اینجوره همه جا باید با یک نقاب بریم ولی؟ این نقابا  تا عمق  وجود ادم  تو روحت رسوخ میکنن جوری که از خودمون دور میشیم اونقدر دورررر که  شبا وقت خواب نقاب و بر میداریم  همون عذاب وجدانا میاد سراغمون شایدم  احساس رضایت و شادی زود گذر؟؟همون شب تصمیم میگیرم فردا یک روز دیگه باشه ولی با طلوع خورشید اولین چیزی که به چشممون میخوره  نقابای مختلف کنار دستمونه  تا اخر شب باید عوضشون کنیم و نقش بازی کنیم دست خودمون نیست  خودمون نمیتونیم تصمیم بگیریم از قبل نقشه روزمون کشیده شده خسته شدم از همه نقشای تحمیلی و زوری!!!

بهتره چیزی نگم  سیاوش قمیشی همه رو گفته تو این ترانش......

........................

زیاد جدی نگیرید...شاید فردا حال و هوام برگرده سر جاش!!!

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نلی

قربونت برم ایشالا که زود زود با یه پست پر انرژی برگردی...

سحر

آدم گاهی اینطوری میشه من که اصلا جدی نگرفتم[قلب]

اعظم مامان سپهر

عزیزم این حالتا برای همه پیش میاد امیدوارم که با روحیه تر از قبل برگردی عزیزدلم[ماچ]

غزل

چیزی که من توی این غربت یاد گرفتم این بود که اگرچه سخته اگرچه دوری اگر چی خیلی مشکلات زیاد سر راهت هست ولی بهترینش خلوتیه که همیشه برات مهیاست ..این رو راست میگی .شاید حتی من بعضی اوقات از اینکه نمی تونم به زبان اینها حرف بزنم یا همه حرفهاشون رو بفهمم خوشحال هم میشم چون این جوری اعصابم راحت تره. ولی خوب از طرفی کلی فکر و خیال و مشکل دیگه هم هست. به هر حال این افکار چه بخواهیم و چه نخواهیم میان و میرن مهم اینه که چه جوری ازشون رد شیم. امیدوارم همیشه هممون در ارامش باشیم

انا

سلام گلم اره منم گاهی از اینده و اتفاقاش میترسم[نگران] اما اگه بیشتر بهش فک کنی بیشتر اشفته میشی همه ما میدونیم همه چیز دست خداست و اون تصمیم میگیره مطمئن باش هرچی که صلاحه اتفاق میفته[بغل]

لیلی مامان یونا

سلام دوست من امیدوارم دوباره حالت به حالت اول برگشته باشه پیش میاد نازگل رو برام ببوس [بغل][ماچ]

مامان نگار

سلام عزیزم از خوندن وبتون خیلی لذت بردم ازآشنایی با شما خرسندم نثر قشنگی دارید خوشحال میشم از وب منم دیدن کنید شاید مقبول بیفتد

كلافه

چه دنيايي دارن اين خانوماااا

آرین و مامانی

سلام خانمی حالت چطوره میبینم اوضات بهم ریخته است ولی بازم خوبه کلی هدف داری و میری دنبالش ولیس من از بی هدفی مردم یعنی الان در حال درجا زدن هستم و نمیدونم چیکار باید بکنم ولی جدیدا یه چیزی رو فهمیدم که نمیدونم چرا خودم هیچ وقت نقاب دیگران رو نمیبینم و وقتی به مازیار جریان رو میگم کلی چیز میز از توش در میاره و یکمی به خودم میام انشالله که حالت خوب بشه و از این مملکت هم بزاری و بری اونوقته که میفهمی زندگی یعنی چی زندگی با آرامش یعنی چی[لبخند]